حالت نمایش
  • فقط نمایش کتاب‌های موجود
مرتب سازی براساس

سندباد در سفر مرگ

گروه مولفان | احمد شاملو| آیدا (شاملو) سرکیسیان
ناشر: نشر چشمه
تعداد صفحات: 413

42,000تومــان

81490

گروه مولفان | آلبر شمبون| احمد شاملو
ناشر: موسسه انتشارات نگاه
تعداد صفحات: 176

15,000تومــان

حدیث بی قراری ماهان

گروه مولفان | احمد شاملو
ناشر: نشر چشمه
تعداد صفحات: 72

7,000تومــان

دن آرام -مجموعه 2 جلدی

گروه مولفان | میخائیل آلکساندروویچ شولوخوف| احمد شاملو
ناشر: مازیار
تعداد صفحات: 936

65,000 تومــان

لالایی با شیپور

گروه مولفان | احمد شاملو| ایلیا دیانوش
ناشر: مروارید
تعداد صفحات: 392

25,000تومــان

کتاب کوچه - حرف ح

گروه مولفان | احمد شاملو| آیدا (شاملو) سرکیسیان
ناشر: مازیار
تعداد صفحات: 600

70,000 تومــان

مجموعه اشعار احمد شاملو

گروه مولفان | احمد شاملو
ناشر: موسسه انتشارات نگاه
تعداد صفحات: 1120

75,000تومــان

مثل خون در رگ های من

گروه مولفان | احمد شاملو
ناشر: نشر چشمه
تعداد صفحات: 172

35,000تومــان

مجموعه آثار احمد شاملو -جلد 2

گروه مولفان | احمد شاملو| نیاز یعقوبشاهی
ناشر: موسسه انتشارات نگاه
تعداد صفحات: None

60,000تومــان

نگاه کن

گروه مولفان | احمد شاملو| مجتبی ملک زاده
ناشر: پیکره
تعداد صفحات: 72

35,000 تومــان

صفورا اره و غلام بهونه گیر

گروه مولفان | اعظم مهدوی| احمد شاملو
ناشر: هوپا
تعداد صفحات: 114

16,000 تومــان

روزنامه ی سفر میمنت اثر ایالات متفرقه ی امریغ

گروه مولفان | احمد شاملو
ناشر: مازیار
تعداد صفحات: 136

10,000 تومــان

 

احمد شاملو

احمد شاملو در بیست و یکم آذرماه هزار و سیصد و چهار به دنیا آمد و در مردادماه، دوم، هزار و سیصد و هفتاد و نه درگذشت. شاملو در وجه شاعری متخلص به الف. بامداد یا الف.صبح بود. اما شاعری تمام پیشه او نبود. شاملو شاعر بود و نویسنده، روزنامه نگار، پژوهشگر، مترجم، فرهنگ نویس و از دبیران کانون نویسندگان ایران. این آخری هم مربوط به پیش از انقلاب است هم پس.

شاملو تحصیلات کلاسیک شلخته و نامرتبی داشت علتش هم شغل پدر بود که به خاطر نظامی گری و اشتغال به عنوان افسر ارتش مدام از این شهر به آن شهر در رفت و آمد بود. تیر خلاص در زمینه تحصیلات کلاسیک در سال هزار و سیصد و بیست و دو زده شد؛ زمانی که به خاطر فعالیت های سیاسی زندانی شد.

شاملو را بیشتر به خاطر نوآوری در شعر معاصر فارسی می شناسند. این نوآوری نوعی تقلید بود از شعر سپید فرانسوی که با لقب شعر سپید یا شاملویی شناخته می شود.

شاملو به یکباره سراغ شعر سپید نرفته بود، او سال هزار و سیصد و بیست و پنج نیما یوشیج ملاقات کرد و تحت تاثیر او به شعر نیمایی روی آورد. این ملاقات شروع مسیری بود که او را در زمره نوآوران در زمینه شعر معاصر فارسی قرار داد.

او جز شعر فعالیت های مطبوعاتی هم داشت. پژوهش و ترجمه هم می کرد. مجموعه کتاب کوچه که از شاملو به جا مانده است، بزرگترین اثر پژوهشی در باب فرهنگ عامه مردم ایران است.

بسیاری از آثار او به سوئدی، انگلیسی، ژاپنی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، ارمنی، هلندی، رومانیایی، فنلاندی، کردی و ترکی ترجمه شده اند.

 احمد شاملو پس از تحمل سال‌ها رنج و بیماری، در تاریخ ۲ مرداد ۱۳۷۹ درگذشت و پیکرش در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد.

اینها سرخط و تیترهای زندگی شاملو هستند که می توان گفت و شنید. برای بیشتر شنیدن از شاملو می توان به سراغ شعرش رفت یا می توان در زبان ادیبان و شاعران دیگر سراغش را گرفت و ردش را زد.

در ادامه این نوشتار شاملو را از زبان شاعری دیگر، محمدعلی سپانلو خواهیم نوشت. پیشنهاد می شود قبل از خرید اینترنتی کتاب در میان آثار شاملو، این یادداشت را بخوانید. منبع یادداشت گفتگویی است که مجله مهرنامه با محمد علی سپانلو انجام داده است.

 

خانه‌ی شاملو مثل یک دربار بود

 

گفت و گو با محمدعلی سپانلو درباره‌ی روزهایی که با شاملو سپری کرد

 

محمدعلی سپانلو، شاعر، پژوهشگر و مترجم متولد ۱۳۱۹ در تهران است. او در کتاب تاریخ شفاهی که زیر نظر محمدهاشم اکبریانی در نشر ثالث تدوین شده انبوهی از خاطرات خود را از شخصیت‌ها و حوادث تاریخی - ادبی روایت کرده است. مهرنامه بخشی از روایت سپانلو را منتشر کرده؛ روایتی که به تجربه های سپانلو از شعر و زندگی احمد شاملو اختصاص دارد. این متن از سه جای مختلف کتاب انتخاب شده است

 

آقای سپانلو، سال ۶۸ را چگونه گذراندید؟

من در این سال تحلیل ها و مقالات زیادی نوشتم که بعضی هایش چاپ شد و بخش دیگرش در سال های بعد منتشر شد. مثلا نقدی که من در مورد حرف‌های شاملو راجع به فردوسی، نوشتم و در سال ۷۳ چاپ شد، البته این بحث، خیلی سابقه داشت.

 ما در «کتاب جمعه» کار می کردیم. شاملو در جواب خواننده ای، حمله کرد به فردوسی. من مقاله ای به شاملو دادم و در آن نوشتم که این حرف‌ها آدم را به یاد مکتب تاریخ نویسی روسی می اندازد. ولی طبق مکتب تاریخ نویسی روسی هم ضحاک که بیور اسب است، یعنی ده هزار اسب دارد، جزو اشراف است نه رنجبران، اما کاوه یک پیشه ور (یعنی یک کاست مترقی) است.

 بعد هم اساسا این حرفها غلط است. شاملو مطلب من را با یادداشت خودش در «کتاب جمعه» چاپ کرد. من این مطلب را در کتاب «تعلق و تماشا» هم آورده ام. شاملو نوشت که من این حرفها را نزده ام. البته کمی هم با من لج کرد. ولی بعد همه این حرفها یادش رفت و دوباره علیه فردوسی در امریکا نطق کرد.

 این بار من مقاله ای نوشتم و مرگ سیاوش شاهنامه را با مرگ مسیح در شعر شاملو مقابله کردم. چون هر دو قهرمانان بی گناهی هستند. شاملو در شعر «مرگ ناصری» چنین می گوید «ناصری شتاب کن» که انگار دارد یک آژان به اسم ناصری را صدا میزند! اقلا باید می گفت ای مرد ناصری.

مقاله من خیلی تند و تیز بود. در واقع، نقد تندی در مورد شعر «مرگ ناصری» بود، در مقایسه با مرگ سیاوش. من حرفم خطاب به شاملو این بود که شما که این گونه به فردوسی می تازید، همین گونه به خودتان هم می شود تاخت.

 البته این جمله را هم آورده بودم که نیاز به توضیح ندارد که من از نخستین ستایندگان شاملو بوده ام. به علاوه، او حق استادی به گردن من دارد. قدیمی ترین شعر من را او ویراش کرده است. بنابراین عجیب نیست که از استاد همین صراحت لهجه را یاد گرفته باشم.

جالب است که شاملو با این که بسیار دهن بین بود، به طرز عجیبی نسبت به من حسن نیت داشت، چون می دانست واقعا دوستش دارم. وقتی یک مجله سینمایی از او سوال کرده بود که سپانلو گفته است شما تمام شعر «مرگ ناصری» را از آنونس فیلم «فروغ بی پایان» گرفته اید، اگر هم از آن نگرفته باشید، دقیقا عین همان است. حالا نظر شما چیست؟

شاملو هم به شوخی گفته بود او از ما تعریف می کند. ما هم از او تعریف می کنیم! خانه شاملو مثل یک دربار بود. یک مشت بادمجان دورقاب چین بودند که همه علیه هم می زدند. شاملو که آدم دهن بینی بود، با کسی هم که این همه برای او زحمت کشیده بود بد شده بود. جالب است که در این دربار، حرف هایی که ضد نوشته من زده بودند، اثر نکرده بود.

نکاتی که شما بیان می کنید، بسیار خواندنی و از ناگفته های تاریخ ادبیات معاصر است، ولی همچنان چیزهایی در مورد سال ۶۸ باقی مانده است که به آنها اشاره نکرده اید.

من جهش خاصی در سال ۶۹ داشتم. یعنی در ۵۰سالگی که سن نقره ای است، اما تمام مقدمه این جهش در سال ۶۸ شکل گرفت. چون من دنباله شعرهایی را که در کتاب «ساعت امید» آمده است، با عنوان «قایق سواری در تهران» در کتاب «فیروزه در غبار» چاپ کردم.

 یعنی بخشی از بهترین شعرهای معاصر فارسی، اشعار سال ۶۹ من است که بعضی از آنها مثل «گاو سبز» خیلی معروف شد. شعرهایی مثل «یحیی» در همین حال و هوا سروده شده اند. تمام نظریاتی که معاصران ابراز می کنند و معتقدند که در آن سالها بهترین اشعار را سپانلو گفته است، به خاطر همین دوره است.

مثلا اوجی نوشت شعر خوب آن است که شاملو می گفت، فرخزاد می گفت و اخیرا سپانلو می گوید. یا مثلا باباچاهی گفته است که شعر سپانلو در این دهه، فضای شعر را خوشبو کرده است (و البته به نظر او من در همین جا متوقف شده ام). این جهش که براثر تمام شدن جنگ صورت گرفت، منجر به یک شکوفایی شد. من طی این یکی، دو سال کلی کار هم ترجمه کردم. به عنوان مثال در سال ۶۸ کتاب «گیوم آپولینر در آیینه آثارش» را ترجمه کردم که در سال ۷۲ چاپ شد. البته این کتاب خیلی مغفول افتاد.

در کانون نویسندگان چه اتفاقاتی می افتاد؟

کانون نویسندگان توانست بعد از سال ها اولین جمع خودش را برای انتخابات تشکیل بدهد. در سال ۷۶ یا ۷۷ بود که یک هیات دبیران موقت انتخاب شد که این هیات دبیران موقت، شرایط مجمع عمومی را تعیین کرد. چون شرایط مجمع عمومی این است که دو سوم افراد حاضر باشند.

 عده ای نشستند و یک گروه را انتخاب کردند به نام هیات دبیران موقت. حالا آنها می توانستند مجمع عمومی را تشکیل بدهند تا بحث و گزارش شود. بعد هیات دبیران ثابت انتخاب شود. من دائما می گفتم این هشدارها را جدی بگیرید. اصلا اخطار کرده بودند که اینها دور هم جمع نشوند و پیغام داده بودند به چند نفر از جمله سیمین بهبهانی. آنها هم گفتند ما را تهدید کردند که دور هم جمع نشویم. عده ای گفتند چرا خودشان نیامدند، بگویند؟

. اما اینها جدا تهدید شده بودند. من به کانون نمی رفتم. فکر می کنم سال ۷۸ بود که اتحادیه ناشران یک ساختمانی داشت در پیچ شمیران...

سال ۷۶ بود.

شاید. در آن جلسه من بعد از مدتها رفتم. از اول می گفتند سپانلو باید کاندیدا بشود. گفتم اگر می خواهید من کاندیدا بشوم یادتان باشد اگر بخواهید به من رای بدهید من می گویم نباید قانون را دور بزنید. چون قانون تشکیل انجمن ها خیلی مسجل است..

یادم است کابلی یکی از مخالفین این نظر بود. به او گفتم مثلا من خبرنگار کیهان هستم و می خواهم با شما مصاحبه کنم. شما دبیر کانون هستید. باید نظر کانون را اعلام کنید. نمی توانید بگویید نظر شخصی ام است و یا جواب نمی دهم. به عنوان دبیر کانون نمی توانید بگویید جواب نمی دهم.

در آنجا هیات دبیران که انتخاب شد درویشیان بود، گلشیری، دولت آبادی و فریبرز رییس دانا. برای من جالب بود گلشیری که خیلی اصرار داشت کانون ثبت بشود به من رأی نداد. به او گفتم زمان سنگسار حلاج، شبلی عارف از میان جمعیت، یک تکه گل انداخت. حلاج گفت این بیشتر از قلوه سنگها مرا درد آورد.

از ملاقاتتان با وزیر ارشاد که مهاجرانی بود و در همان سال ها اتفاق افتاد بگویید؟ چطور شد که پیش او رفتید؟ آیا دعوت کردند یا شما درخواست کردید؟

آن زمان وزیر ارشاد مهاجرانی بود. یک روز همه رفتیم پیش مهاجرانی، صحبت این بود که خب شما تقاضایتان را بنویسید ما تایید می کنیم. تایید می کنید یعنی چه؟ می روید سراغ معیارهای آن طوری در قانون احزاب؟ می خواهید چه کار کنید؟ می خواهید دروغ بگویید؟ دولا دولا شترسواری کنیم؟ گفتم آقای مهاجرانی من فکر می کنم شما نویسنده اید. حالا من سوالم این است که درست است که ما سرنوشت یک کانون تاریخی را به سرنوشت یک وزیر پیوند بزنیم؟

 گفتم من به هیچ وجه قصد توهین ندارم. دارم می گویم شما خودتان در زندگی دید بالایی دارید. اگر روزی در سیاست برکنارتان کردند، در پرونده کارهای بدتان اجازه دادن به کانون نویسندگان ثبت می شود. شما به پای مامی سوزید. ما هم به پای شما میسوزیم. این درست است که ما این کار را بکنیم؟ گفت من که خیلی این جا نمی مانم. به من نمی رسد که تایید کنم یا نه. خلاصه در آن جلسه من نگذاشتم چیزی را این آقا امضا کند.

اگر ممکن است درباره حرف ها و بحثهایی که با وزیر ارشاد داشتید بیشتر بگویید؟ آیا از طرف آنها فقط مهاجرانی در جلسه بود؟

بله، در دفتر وزیر تنها او بود. به هر حال زمانی بود که شاملو مرده بود و گلشیری هم. سابقا وقتی امضا جمع می کردند برای نامه ۱۳۴ نفر یا نظایر آن، عده ای می آمدند، مثلا محمد خلیلی که می گفت برویم از به آذین هم امضا بگیریم و دعوت کنیم بیاید.  بگذارید گذشته را فراموش کنیم.

من گفتم این اساسنامه است. او را در جلسه مجمع عمومی اخراج کردند. مجمع عمومی هم می تواند برش گرداند. جمع ما حق ندارد این کار را بکند. باید در مجمع عمومی این مسائل مطرح بشود. مجمع عمومی فوق العاده هم باید تشکیل شود چون مجمع عمومی سالیانه فقط برای انتخابات است.

مجمع عمومی فوق العاده حداقل به تقاضای ۴۰ تن از اعضا تشکیل می شود و آنجا می توانند رسیدگی کنند. یا می توانند نظر قبلی را لغو کنند. ما نمی توانیم این کار را بکنیم. این گفت وگو در مجمع عمومی هم تکرار شد.

 باز من مخالفت کردم. اما آقای رییس دانا نعره فریاد زد و گفت: «هیستری ضد کمونیستی شما فلان است.» جمعی هم کف زدند. من گفتم اگر می خواهید رأی راجع به دعوت از به آذین بگیرید بگذارید من یک ساعت اصل ماجرای اخراج ایشان را بگویم.

این مجمع صالح در این کار نیست. زرافشان هم که جزو شرکای تبانی بود، گفت نه، اشکال ندارد. این جا می شود. گفتم رأی بگیرید؟ قانون می گوید مجمع عمومی سالیانه فقط برای انتخابات است. این جا مال این کارها نیست.  باید تقاضای مجمع عمومی بکنید. آن وقت من وقت می گیرم و یک ساعت حرف میزنم. به هر حال نگذاشتم توطئه به ثمر برسد. شرحش را در مجله «نگاه نو» (شماره ۶۶) بعدها نوشتم و چاپ کردم.

این کارهای آنها سابقه داشت، همان موقع در سال ۷۳ وقتی برای نامه ۱۳۴ امضا می گرفتند، رفته بودند از آریان پور امضا گرفته بودند. آریان پور دو هفته بعد امضایش را پس گرفت و گفت که اینها با «انجمن امپریالیستی قلم» رابطه دارند. این نامردی است که تو بروی همراه کسی امضا کنی و بعد به طرف تهمت هم بزنی. خب این فراموش شده بود. او هم رفته بود و دیگر هم نمی آمد. بعد هم هیاتی از کانون مامور شدند و گزارشی دادند. گلشیری و مختاری و براهنی هم در آن بودند. گزارش دادند که حرف آریان پور پرونده سازی بوده است. او دیگر نیامد. ولی چند سال بعد در همان جلسه عمومی، رسم این بود که مجمع عمومی با پیغام یک آدم بزرگ افتتاح شود. آن سال که شاملو زنده بود با پیغام شاملو مجمع عمومی افتتاح شد. سال بعد هم با پیغام سیمین دانشور. آن سال آنها از طرف آریان پور پیغام عجیبی هم آورده بودند.

از آریان پور؟

بله. آریان پور. من یادداشتی دادم به زرافشان و گفتم گزارش ۸نفره را آورده ام و می خواهم آن را بخوانم. شما خجالت نمی کشید از همکاری با این آدمی که به کانون گفته همکار انجمن امپریالیستی و پرونده سازی کرده؟ به هر حال ما منفور توده ای ها شدیم. جالب این بود برگه های رأی گیری را که می خواندند باید در هر برگه نام ۱۰ نفر نوشته می شد که نام ۸ نفر در ۲۵ برگه تکراری بود و همه از باند خودشان که از طرف ۲۵ - ۲۰ نفر یک شکل خوانده شد. نوعی تبانی که سابقا تکرار شده بود. ۸ تا تودهای. اینها قبلا با هم تبانی کرده بودند، چون رأي مجمع آزاد است. ما قبلا این بلا سرمان آمده بود. سالی که نویسندگان وابسته به سازمان فدایی در کانون بودند.

ما به نامزدهای ائتلافی رأی دادیم، اما آنها فقط به خودشان رأی دادند و اول شدند. گلشیری و من و آزرم افتادیم بیرون. یک بار این سابقه را داشتیم. چون وقتی در یک گروه ۱۲۰ نفره، ۳۰ نفر با هم تبانی کنند که به آنها رأی ندهید ولی از آنها رأی بگیرید معلوم است نتیجه چه خواهد شد.

این چه سالی بود؟

 فکر می کنم قضیه آن لیست ۸ نفر سال ۸۰ بود. سال بعد آخرین مجمع عمومی کانون بود که با فریاد و جنجال برگزار شد. من گفتم شما تبانی کردید که یک لیست اینجوری گذاشتید و کار کثیفی کردید. هشت نفر را از یک گرایش سیاسی همین طوری انتخاب کردید. آن پیغام آریان پور را آوردید.

همه این تودهای بازی بود. مگر شما انشعاب نکردید؟ نرفتید شورا درست کردید؟ چرانمیروید آنجا؟ چرا می خواهید کانون را خراب کنید؟ کانون به خاطر همین کانون مانده که آن کارها را نکرده است. حتما می خواهید آن را خراب کنید. آقای به آذین با فریب کاری نوشته بود که هرکس خلاف خط امام باشد، نویسنده امپریالیست است. آن جوری هم اخراج شد. اگر کانون دنبال به آذین قطار میشد که مثل شورای شما می شد. حالا دوباره آمدید کانون. برای چه آمدید؟ آنها از غیرخودی ها معمولا کسی را می خواهند که هیچ کس را نرنجاند و تعریف هم کند. مثل سیمین بهبهانی که به او رأی هم دادند. چون می گفت همه خوبند از نظر من. در حالی که این موضوع یک پرنسیب تاریخی است. توده ای ها می گفتند ما خط امام هستیم، بعد معلوم شد که دارند کودتا می کنند. سازمان آنها را هم گرفتند. کانون این کارها را نکرده بود، حال بازگشتید این جا؟ باز هم درست نشدید؟ عقیده تان هم که درست نشد. چرا نمی روید سر جای اولتان؟ مفصل آن حرف ها در مقاله ای است که من این اواخر در شماره ۶۶ مجله «نگاه نو» نوشتم، در پاسخ به نقدی که یکی از همین ها از خارج از کشور کرده بود راجع به کتاب «سرگذشت کانون نویسندگان» چاپ شده در سوئد

از سال ۸۰ تا ۸۱ روابط شخصی و اتفاقات مهم زندگی شما چه بود؟

از بدترین اتفاقات این بود که بهترین رفقای ما در این سال ها مردند. موقعی که شاملو فوت کرده بود یکی از مجلات مقاله می خواست. مقاله ای نوشتم درباره مردگان اهل قلم طی ۲۰ سال. باری متن رسمی کانون نویسندگان، انشاء من است که در آن ارزش بنای مفهومی بزرگ شاملو را توضیح داده‌ام.

همان بیانیه ای که کانون برای شاملو داد؟

 بله، پیش نویس آن متن نوشته من است. البته به نام کانون چاپ شد. یک پیغام هم دادم برای کنگره ای که در آمریکا تشکیل میشد، که اتفاقا آیدا می گفت زیباترین متن است.

در آنجا از مردی که از جوانی گذشته و موهایش فلفل نمکی است، صحبت می شد که در خانه های چندشبه دوستان زندگی می کرد و ما می آوردیم او را در اتاق مهمانخانه و تشک راه راه می انداختیم و صبح می آمدیم میدیدیم چندین شعر نوشته، آیا این تشک همان قالیچه حضرت سلیمان نبود که پرواز کرد؟ به جز آن من دیگر حوصله نوشتن نداشتم. به هر حال به بهانه درگذشت شاملو مقاله ای نوشتم در مورد زندگی و مرگ هنرمندان، نویسندگان و همه رفقای این چند ساله اخیر. در آن سال ها حمید مصدق، بیژن جلالی، نادر نادرپور، فریدون مشیری، هوشنگ گلشیری، احمد شاملو، ناصر رحمانی و احمد محمود، به فاصله کوتاهی مردند. بعد هم م.آزاد، یعنی یک نسل را جارو کشیدند.

م. آزاد که جدید است؟

جدید است ولی منظورم این است که در فاصله سه، چهار سال، یعنی مرگها از ۷۷ به بعد کارش را شروع کرد. یادم است مقاله ای نوشتم که بعد از مرگ گلشیری در مجله کارنامه چاپ شد. من در آن مقاله شوخی کرده بودم با عکسی که روزنامه جامعه از گلشیری و محمود دولت آبادی انداخته بود که کله شان را به هم نزدیک کرده بودند.

 من با این تفسیر شوخ (دو تا معاملات ملکی) راجع به سبک گلشیری نوشته بودم که ویژگی هایش چه بود. یادم است که آخر سال ۷۹ یا اوایل ۸۰ کنفرانس برلین بود. می خواستیم برویم کنفرانس برلین و جلسه کانون نویسندگان در خانه کاظم کردوانی تشکیل شد که خب ما داریم می رویم و خداحافظی و توصیه شما چیست که اگر صحبت کانون شد، چه بگوییم؛ چون به اسم کانون نمی رفتیم و به دعوت کنفرانس برلین میرفتیم.

 آن جا گلشیری سرفه های بد می کرد، خیلی سیگار می کشید. ولی این سرفه از سینه نمی آمد، از تو شکم می آمد. من چون ذات الریه کرده ام، می دانم که این نیست که تو بتوانی سینه ات را صاف کنی. به گلشیری گفتم که نگران کننده است. دو، سه روز بعد قرار بود برود آزمایش بدهد که بحث کنفرانس برلین پیش آمد. داستانش را گفتم یا نگفتم؟

نه نگفتید.

از کنفرانس که برگشتیم در بیمارستان بود. من به او تلفن کردم، گفتم هوشنگ، مقاله خوبی در  موردت نوشتم. چون ما در عین رفاقت گوشه هایی هم به هم می زدیم. مثلا گلشیری راجع به شعر مقاله ای نوشت به اسم شعر سکوت که ضمن آن گفته بود که در این شعر سپانلو زنجیره‌های وزنی به هم نمی خورد.

من یک مقاله خیلی مفصل و مستدل نوشتم که اولا از زنجیر وزن مقصودت چیست؟ تو که نگفتی حالا من به تو می‌گویم. زنجیره های وزنی که می گویی، چیست؟ مثلا در کار فروغ، این طوری بود. اول در کار شیبانی این طور میشود. بعد هم تو از زبان، فقط زبان معیار بزک کرده را میخواهی. بعد نوشتم شما در عالم داستان نویسی خیلی خدمت کردید. اما در شعر اشتباه می کنید، از این برخوردهای رفیقانه زیاد می کردیم. یا او برمی داشت می گفت که من کتاب «بازآفرینی واقعیت»

سپانلو را قبول ندارم که همه داستان نویس ها را در یک ردیف نوشته. اما شعرش برای من خیلی جدی است.

من یادم است که وقتی «کریستین وکید» در آمد، من یک یادداشت هفتگی نوشتم و گفتم این کتاب مثل یک بنای بیهوده است، مثل مقبرہ فرعون. این مقبره بعد از مرگ فرعون به چه درد می خورد؟ باید دید تعهد گلشیری به چیست. بعدا گلشیری یکی از کتاب هایش را به من تقديم کرد و اولش نوشت که امیدوارم راجع به آن چیزی ننویسی! گفتم چرا ننویسم؟ گفت تو به دیگران خط می دهی. هرچه بنویسی دیگران همان را به من می گویند. هرکه هم نقد بنویسد همان حرف را به من می زند، خلاصه، وقتی به بیمارستان زنگ زدم و گفتم که مقاله ای درباره ات نوشته ام، با صدای ضعیفی گفت قربان محبتت، این آخرین مکالمه ما بود.

سال ۸۰ بود؟

بله. بچه ها که میرفتند او را ببینند، شاملو هم همان بیمارستان بود. شاملو را با صندلی چرخدار آورده بودند بالای سر گلشیری و گفته بود پاشو قصه معصوم را بخوان. می گفتند چشمش نشان می دهد که چه چیزهایی را می فهمد.

 ما ذهنا آماده بودیم که شاملو فوت کند. اما گلشیری درگذشت. من همیشه یادم است که وقتی وارد خانه ما می شد در حیاط شروع می کرد به بلندبلند حرف زدن که این چی بود نوشته بودی؟ این جایش خوب بود آن جایش خوب نبود. می گفتم خب. بعد می آمد تو. من اینقدر به او عادت کرده بودم، که بعد از مرگش به بچه ها می گفتم باور کنید اگر در بزنند و صدای گلشیری را از تو حیاط بشنوم، یادم نمی آید که او زنده نیست.

 یک بار همین که طبق معمول سرزده آمد اسماعیل فصیح را برای اولین بار از نزدیک دید که همیشه از مجامع عمومی رو پنهان می کرد. حرف ها زدیم و بد نشد. ولی بعدها اسماعیل فصیح به من شوخی جدی میگفت به شرطی به خانه ات می آیم که یک نفر ناغافل وارد نشود و مرا ببوسدا

اینقدر حضورش ملموس بود؟

بله. به زنش هم گفتم من به تو چه تسلیتی بگویم؟ تو باید به من تسلیت بگویی. من خودم صاحب عزا هستم. من خودم ختم او نرفتم. گلشیری از مراسم ختم استفاده می کرد و در ختم بهرام صادقی رفت توی مسجد و متنی خواند، مسجد در خیابان حشمت الدوله بود.

چه سالی بود؟

مرگ بهرام صادقی سال ۶۳ بود که من چند روز بعد افتادم بیمارستان محمود دولت آبادی می گفت چهره مرگ را در تو دیدم. رنگم خاکستری شده بود ولی هنوز بیمارستان نخوابیده بودم. گلشیری متن قشنگی هم خواند. بعد به نظرش رسید که ما باید در همه مساجد از محیط استفاده کنیم. آنها حواسشان جمع بود.

 این بار که ختم بود در مسجد خیابان سهروردی شمالی برای میرعلایی، من نبودم، ولی نه تنها نمی گذارند گلشیری صحبت کند، بلکه گویا آخوند مجلس می رود بالا و به میرعلایی فحش میدهد. بعدها یک جلسه کانون در خانه براهنی بود. من گفتم شما اشتباه می کنید و این حرفها را می گویید. چه ارزشی دارد؟ مگر ما واعظ هستیم؟ برای هر کس ختم می گرفتند ذکر خیرش را می کردند، حالا آخوند هم طرف را نمی شناخت به طور سنتی می گفت که آدم خوبی است. این که برود و فحش بدهد، نبود. سنت را خراب کردند، از آن به بعد تا امروز هم من در هیچ ختم و تدفینی شرکت نکرده ام به جز یک استثناء، آن هم غزاله علیزاده. به خاطر این که دخترخوانده هایش - یک دختر خودش داشت دو تا هم از زلزله زده های طبس آورده بود - مرا خیلی دوست داشتند و می گفتند عمو باید بیایی.

 چون من وابستگی اینها را به مادرشان می دانستم، یک بار رفتم. اما هیچ گاه دیگر بعد از داستان میرعلایی به مجلس ختم یا تدفین نرفتم. گلشیری هم که فوت کرد نرفتم ولی خودم را عملا صاحب عزا می دانستم.

 برای اینکه ما رفاقتی خیلی قدیمی داشتیم. از زمانی که من دوره مرکز توپخانه را می گذراندم در اصفهان. چند وقت پیش صابر رهبر آمد با من مصاحبه کرد در مورد حنیف نژاد. چون با حنیف نژاد هم دوره بودیم. گفتم درست نیست که پشت سر آدم های مرده حرفی بزنیم ولی او آدم خشنی بود. اگر الان زنده بود، بدتر از این می شد. گفت همه از او تعریف می کردند، گفتم خب آره. همه مرده ها خوبند.

 به هر حال، در زمان سربازی ام در اصفهان، پنجشنبه، جمعه ها می رفتیم خانه حقوقی در خانه او باز بود. بچه های اصفهانی یک گروه بودند. حقوقی بود، گلشیری بود، نجفی بود، جلیلی بود، کلباسی بود، میرعلایی بود، افراسیابی بود. بعضی هاشان خیلی جوان تر بودند. از آنجا با گلشیری رفیق شدیم.

 بعد که آمدیم تهران وقتی «شازده احتجاب» را درآورد من مقاله ای راجع به آن نوشتم و از آن ستایش کردم. از جمله اولین کاشف های شازده احتجاب بودم. او هم یک نوع خاصی شعرهای مرا خیلی دوست داشت.

 چیزهایی در آن پیدا می کرد. مثلا می آمد می گفت این شعر را بده برایت تایپ کنم. می برد تایپ می کرد با دستگاه، چون همیشه می گفت چرا با کامپیوتر تایپ نمی کنی؟ با دستگاه که تایپ می کرد یک جاهایی از آن را عوض می کرد. می گفت به نظر من اینطور بهتر است. ما با هم مراودات دوستانه ادبی داشتیم. در عین حال که متلک هم به هم می گفتیم ولی معلوم بود که محبت بیشتر است.

حتی یک بار یادم است یکی از آدمهایی که استاد برهم زننده بین آدمها است، باعث شده بود که گلشیری حرف تندی علیه من بزند. تلفن زدم به گلشیری و گفتم چرا این حرف را زدی؟ گفت که من گفتم اما در جواب فلان حرف تو، تو این حرف را اول زدی، که من جوابش را دادم. یعنی سخن چین یک حرف ناخوش از او می گرفت و به من می داد. ما هم که معمولا اهل صراحت نیستیم و با هم بد می شویم معلوم هم نیست از کجا با هم بد شده ایم؟ در این موارد هم صراحت من قضیه را معلوم می کرد. هر وقت هم میرفتیم با هم سفر، مایه دردسر می شد. از کیش که برگشتیم، یارو در فرودگاه می گفت چی داری؟ من می گفتم هیچ چی، اما گلشیری می گفت تو چه می خواهی بهت بدهم؟! من به گلشیری می گفتم تو از پلیس می ترسی. برای خودت دردسر درست می کنی.

از خاطرات خود با شاملو بگویید.

یادم هست این اواخر که شاملو مریض بود دولت آبادی گفت بیا برویم خیلی حالش بد است. آخرین بار که با خانم ارسطویی رفته بودیم، حالش خیلی بد بود. ولی بعد کم کم سرحال آمد و آن طنز و بازی گوشی را پیدا کرده بود.

 اما این اواخر که رفتیم خیلی وضع بد شده بود و اصغر بیچاره هم آمده بود و از او عکس می گرفت. وقتی می خواستند پوستر مرگ شاملو را چاپ کنند خواستند از عکس‌های او استفاده کنند. من گفتم آن عکس‌های پرشکوه قدیمی بهتر است تا این چهره پژمرده و لاغر آدمی که پشتش هم زخم شده و نمی تواند بنشیند. شاملو این اواخر نعره میزد که چرا نمی میرم؟ محمود می گفت نمیدانم چه گناهی کرده است که باید این طور دچار بیماری شود.

دیدار با شاملو در خانه اش بود یا بیمارستان؟

 در خانه اش. من بیمارستان نرفتم. بیمارستان را مهدی اخوت و محمود دولت آبادی رفتند که با ویلچرش بردند پهلوی گلشیری، عبدالعلی عظیمی هم معمولا بالای سر گلشیری بود. ریشش را می زد و مرتبش می کرد.

 یک عکس هم از او دارد در آخرین ساعات زندگی. نصرت رحمانی هم با آن بدن قوی و محکمش، اواخر عمر همان طور شده بود. یادم است سال ۷۵ مهدی علمی آمد و گفت می خواهم یک سری دیوان چاپ کنم. از خودت و از هر کس که تو پیشنهاد کنی. من هم چند تا اسم بردم، گفتم مثلا رحمانی، آزاد، اوجی. گفت خودت این کارها را بکن. من آنها را نمی توانم پیدا کنم.

 من به رحمانی تلفن کردم گفتم من این کار را می خواهم بکنم. تو فقط برای امضای قرارداد بیا. کتاب هایش را خودش نداشت، من جمع کردم.

 در این کتابها که ۱۰ بار چاپ شده، ده ها غلط داشت. چون می دادند که خود آقا غلط گیری کند. او هم جای هر کاری هی ویرگول گذاشته بود. یعنی من یک عالمه ویرگول از آن در آوردم.

 هر جایی که نفس می کشید یک ویرگول گذاشته بود. غلط های تمام چاپها را گرفتم. بعد آمد قرارداد امضا کرد که گفت من ۲۰ درصد می گیرم. گفتم این ۱۰ درصد برابر تمام کتابهایی است که چاپ کردی. ۸۰۰ صفحه کتاب است. تا آن موقع نصرت در عمرش ۶۰۰هزار تومان در نیاورده بود، با چند تا کتاب کم حجم که ۵۰۰۰ تا چاپ میشد، کاری ندارم که این آدم یکی از کتاب ها را به من تقديم نکرد.

اینقدر آدم خسیسی بود ولی من به خاطر رفاقت این کار را کردم. نصرت دم دستش یک سینی داشت - چون لحاف و تشک را می سوزاند با سیگار و همه رقم مواد گذاشته بودند که توی آن می گذاشت و مصرف می کرد. شیره را جای شکلات می خورد. خودش می گفت من همه کار می کنم. همه آنهایی که با او دو قدم برداشتند مردند. دهه ۴۰ بود یارو از شهرستان آمده بود، نو نوار. دو هزار تومان هم پول داشت شعر هم می گفت. آمده بود خدمت آقای رحمانی. یک هفته بعد میدیدی طرف با لباس پاره پوره راه می رود و اینقدر «دوا» کشیده که هیچ چیز ندارد. مثلا یک آقایی بود به نام تابانی. صدای نازکی هم داشت. او در جوی خیابان استانبول خفه شد. سگ نشئه افتاده بود در جوی آب. بعضی از آنهایی که با او چرخیدند، اینطوری شدند. ولی خود نصرت یک جوان ورزشکار و قهرمان زیبایی اندام تهران بود. به هر تقدیر او هم فوت کرد.من آنهایی را که دوست داشتم یا مردند یا از ایران رفتند. فرض کنید مثل اسماعیل نوری علاء که برادرزن سابق من است ولی رفاقتمان سر جایش است. با جمشید برزگر هم رفیق بودیم. او در مورد من کتابی نوشت که حالا نمی شود پیدایش کنیم. اینها همه رفتند. بعد یک عده آدم‌هایی که من اصلا ندیدم با من دشمن هستند. مثلا نمیدانم فلان شاعر شکست خورده چرا با من دشمن است. امضا علیه من جمع می کند.

مثلا یک جوانک فقیر، تو فکر کن، آمد و گفت به من که بیکارم. گفتم از این نقدها بنویس. مثلا سه تا ستون مینوشت پنجاه هزار تومان به او پول می دادند. برای «جشن کتاب» که چند ماهی من سردبیرش بودم حتی می گفتم بیشتر به او بدهند. خب این آدم چرا باید برود در کانون نویسندگان عليه من امضاء جمع کند؟ چرا بقیه نکردند؟

 او اعلامیه جمع کرده بود که سپانلو طرفدار سانسور است. بعد به من تلفن کرد و مصاحبه می خواست. گفتم یک چیز می خواهم به تو بگویم؛ تو اصلا توی عمرت چیزی نوشتی که به سانسور ربطی داشته باشد؟ اصلا توی ذهن تو چیزی هست که از مرزهای سانسور بگذرد؟ گفت نه. حق با شماست. من چیزی ننوشتم. گفتم برو آقا. این مسایل بود.

به هر حال از لحاظ ادبی هم کتاب «قصه قدیم» را چاپ کردم که جلد اولش در سال ۷۸ منتشر شد. من دو کتاب قبلا تدوین کرده بودم به نامهای «بازآفرینی واقعیت» و «در جست وجوی واقعیت». ادبیات داستانی ایران بود از زمان رضاشاه تا سال ۱۳۷۰. بعد دیدم یک مقدمه تاریخی می خواهد که بگوییم قبل از این که فرم داستان غربی به وسیله جمال زاده بیاید ایران، ما چه گونه داستانی داشتیم. وقتی نگاه کردم، دیدم داستانهای خوبی که بشود به آن داستان گفت در کتابهای داستان قدیم ایران نیست. در کتاب های تاریخ است. یعنی تو در بیهقی می توانی داستان پیدا کنی. داستان قشنگی از آن دربیاوری. ولی آنها که طی هزار س ال که آمدند داستان بنویسند، اکثرا عجایب و خرق عادت است. مثلا غولی بود که ۷۰ ذرع قد داشت و در هوا پرواز می کرد یا عارفی که سوار شیر میشد و از این حرفها. بعد نگاه کردم و دیدم در بیشتر کتاب های تاریخ ما این قصه ها هست. ۱۱۱ داستان را پیدا کردم؛ از کتاب گزنفون «کوروش» بگیر تا مثلا برسیم به خاطرات و خطرات یا سرگذشت عبدالله مستوفی ۱۱۱ تا قصه شده بود که به نظر رسید رئالیستی هستند؛ برخلاف آن قصه های توهم و جن و پری

 

نامه های منتشر نشده شاملو

شاملو سال‌های آخر عمرش نوشته‌های خود را با ماشین تایپ می‌کرد

تهران

۲۱ مردادماه ۱۳۶۷

مرضیه بسیار عزیز

از نامه سرشار از محبتتان ممنونم. خوشحالم که گفت و شنود کوتاه مان تا این حد مفید واقع شده، همان طور که نوشته اید البته برای هر آغازی تلنگری کافی است و هر «برپا»ی به موقع می تواند خوابگاهی را بیدار کند. اما اجازه بدهید من هم چیزی به سخنش ما اضافه کنم: هر تلنگری هم به این سادگی ها برای هر آغازی کافی نیست. بی گمان هر روزی که می گذرد پر از تلنگرهای آگاه کننده، پر از لطمه‌های از خواب پراننده، پر از تکانهای عبرت دهنده است، فقط مهم این است که ما چه قدر برای بیدار شدن آمادگی داشته باشیم و به همین دلیل است که روی قید «به موقع» تأکید کرده ام. گاه آنقدر زود به ایستگاه می رسیم که طولانی شدن انتظار از سفر منصرفمان می کند و گاه آن قدر دیر که قطار رفته است. متأسفانه ورود این قطار بخصوص برنامه تنظیم شده‌ای ندارد. فقط یک تصادف مبارک ممکن است قطار و مسافر را در یک لحظه مقدر در ایستگاه به هم برساند. همان قدر برحسب تصادف، که برخورد آن روز ماه بی نهایت خوشحالم که آن برخورد توانست شما را به راهی ببرد که مشتاقش بودید، اما اگر در خودتان انتظار و اشتیاقی نمی بود هیچ قطاری شما را با خود نمی برد.

متأسفانه نامه تان در تنگنای وقت به دستم رسید. فرصت چندانی برای صحبت کافی ندارم و در عین حال هم نمی خواهم پاسخ نامه و دفترتان را وعده سرخرمن کنم. دو «قطعه»ی اول دفتر را (واقعا سرسری نگاه کردم. می گویم قطعه، چون نتوانستم نام دیگری روی آن‌ها بگذارم. بگذارید بی تعارف بگویم: باید کار کنید. مثل کسی که ویولنی برای خود می خرد و با خود به خانه می آورد. با اولین آرشه کشیدن ها نباید توقع نوازنده شدن داشت. اولین آرشه‌ها صدای چرخ چاه میدهد اما اگر نوازنده کارش را جدی نگیرد و کم حوصلگی و زودرنجی و زودیاسی نشان بدهد، هرگز هایفتز یا گرومیو یا آن سوفی موتر نخواهد شد. باید کار کرد و کار کرد و کار کرد. این دو قطعه‌ای که خواندم فقط گزارش‌های ساده‌ای از حوادث ساده روزمره است. نه آگاه کننده است (به آن صورت که خودتان می خواهید باشد و در نامه تان نوشته اید)، نه برانگیزاننده. حقایق پشت واقعیات روزمره پنهان است. برای عریان کردن حقایق باید به آنها دست پیدا کرد. از چه راه؟ راستش نه میدانم نه میتوانم بدانم. اینش دیگر با خودتان است. اگر هم می دانستم حق این را نداشتم که به مثابه راهی پیش پای شما بگذارمش. هر کس باید خودش به آن برسد. به قول کافکا «چیزی را که باید از درون بجوشد از بیرون نمی توان یافت.» - باید سعی کرد و به حقایق رسید، و آن وقت این نکته که از چه راه می توان آن را همچون تلنگری بیدار کننده (اگر نه لگدی جانانه) نثار خوابالودگان کرد اندک اندک با توانایی های شخص تطبیق می کند و تلفیق می شود. خودتان راهش را پیدا می کنید. هیچکس نمی تواند به شما ارائه طریق کند که چنین با چنان سخن بگویید، و خواننده تان را با تمثیل برابر آینه بکشید یا به طنز. من فقط می توانم به شما توصیه کنم برای عمیق تر نگاه کردن کافکا بخوانید و برای عمیق تر شناختن مسائل مثلا کتاب «گفت وگو با کافکا»ی گوستاو یانوش را بارها و بارها مطالعه کنید. می توانم به شما توصیه کنم برای آشنا شدن با زبان طنز، زبان کارآیند و درخشان طنز، چخوف بخوانید، گوگول بخوانید، برانیسلاو نوشیچ بخوانید. منظورم گرته برداشتن از روی کار این استادان نیست؛ اما به هر حال ناچارید از یک جایی با یکی از اینها شروع کنید تا بعد خودتان بشوید و مکتب خودتان را پیدا کنید یا حتی آن را پی بریزید.

اما این قدر را می توانم الان هم با شما در میان بگذارم که باید از همان اول به زبان احترام گذاشت و کار را آسان نگرفت. نویسنده نباید زبان را فقط مصرف کند بلکه باید آن را بورزد:

نوشته اید «صدا را خاموش ساخت» صدا چیز مثبتی است، آیا می توان از چیزی مثبت چیزی منفی ساخت؟ خاموش کردن صدا عملی است در جهت منفی، مثل ویران کردن عمارتی. آیا می توان عمارتی را ویران ساخت؟ در رسانه های گروهی میشنویم که می گویند «شهر را با بمب مضمحل ساخت» - البته لومپن‌ها مضمحل کردن را امری در جهت سازندگی تلقی می کنند و بر آنها حرجی نیست. نوشته اید سرویس رسیده و سوار شد»، و این جمله از چند جهت فاجعه است:

۱) فاعل جمله سرویس است. پس معنی جمله چنین میشود: «سرویس از راه رسید و خودش هم سوار شد.»

۲) چرا ننویسیم «سرویس رسید و زن سوار شد»؟ - فعل را که ناقص بیاورید معنیش این است که متمم آن را به قرینه حذف کرده اید. یعنی در این جا جمله اصلی بوده است

سرویس رسیده شد و زن سوار شد»، و آنگاه شما برای جلوگیری از تکرار، شد اول را به قرینه شد دوم حذف کرده اید؛ نه؟ - این جور جمله بندی را ادارات رسمی باب کرده اند که افرادش بیسواد صرف اند و مثلا می نویسند: «رسیده اقدام فرمائید» که معلوم نیست بخش حذف شده «رسیده» چیست.

۳) از اینها گذشته اصلا پس از فعل وصفی یا ناقص به کار بردن «واو» عطف درست نیست و همین که نوشته شود «رسیده سوار شد» کافی است. جاهای دیگر هم نوشته اید «لم داده و به خواب رفته بودند» یا «بلند شده و جمع و جور شوند»، که در هر دو جمله واو عطف زائد است. می گوییم: «لم داده و خوابیده بودند»، «بلند شده جمع و جور بشوند»، «کتش را پوشیده بیرون رفت» و غیره

اهمیت ندادن به زبان، از سوی نویسنده، اهمیت ندادن به سخن خویش است.

امیدوارم پس از بازگشت باز هم شما را ببینم و نوشته های عمیق تر و تازه تری از شما بخوانم. به جمع نویسندگان پیوسته اید، قدمتان روی چشم

احمدشاملو

احمد شاملو این نامه را به مرضیه صادقی که آن زمان نویسنده جوانی بوده نوشته است

 

 

کتابشناسی و آثار شاملو

دفترهای شعر

آهنگ‌های فراموش‌شده . قطع‌نامه (مجموعه‌شعر) . باغ آینه . لحظه‌ها و همیشه . آیدا در آینه آیدا، درخت و خنجر و خاطره . ققنوس در باران . مرثیه‌های خاک . شکفتن در مه . ابراهیم در آتش . دشنه در دیس . ترانه‌های کوچک غربت . مدایح بی‌صله . در آستانه . حدیث بی‌قراری ماهان

ترجمه‌ها       

نایب اول . لئون مورنِ کشیش . زنگار (خزه) . پابرهنه‌ها . دن آرام . افسانه‌های هفتاد و دو ملت . دماغ، سه قصه و یک نمایش‌نامه . افسانه‌های کوچک چینی . زهرخند . سربازی از دوران سپری شده  .مرگ کسب و کار من است . عیسایی دیگر، یهودایی دیگر . شازده کوچولو . دست به دست . پسران مردی که قلبش از سنگ بود . بگذار سخن بگویم . برزخ . قصه‌های بابام . جزیره ۸۱۴۹۰

تحقیق و تصحیح و بازسرایی و سخنرانی    

کتاب کوچه . حافظ شیراز به روایت احمد شاملو . افسانه‌های هفت گنبد . ترانه‌ها (رباعیات ابوسعید ابوالخیر، عمر خیام و بابا طاهر) . هایکو، شعر ژاپنی . نگرانی‌های من

فیلمنامه‌ها    

اول هیکل . دختر کوهستان . بن‌بست . داغ ننگ . همه سر حریف .فرار از حقیقت . بی عشق هرگز

 

کتابها و اشعار شاملو را چطور تهیه کنیم؟

برای خرید در میان آثار شاملو می توانید سفارش خود را در سایت روزآهنگ به راحتی ثبت کنید و در سریعترین زمان دریافت کنید. همچنین می توانید سایر کتابهای مرتبط با آثار نویسنده، احمد شاملو را با استفاده از موتور جستجوی قدرتمند سایت روزآهنگ ببینید.